کد خبر 126176
۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۵ - ۰۰:۰۰
به گزارش خبرگزاری حیات، حرم مردانی را به خود دیده که جانانه ایستاده‌اند و نگذاشته‌اند به اسارت تکفیری‌ها برود. داستان این مردان که عاشقانه زیسته‌اند و سختی‌های بسیاری را به جان خریده‌اند بسیار شنیدنی‌ است. در ادامه نوشته‌های یکی از شاهدان مجاهدت‌های مدافعان حرم را می‌خوانید:کلافگی، ناراحتی و بی قراری را در چهره مادر علی می‌دیدم. دیدم که مادرش مستأصل شده و دیگر نمی‌تواند کاری بکند. مادر فهمیده بود که حریف علی نمی‌شود. مادر به علی گفت: "کاش بچه می‌ماندی و بزرگ نمی شدی. اون جوری لااقل اختیارت دست من بود. الان دیگر حریفت نمی‌شوم." صورت مادر سرخ شده و معلوم بود فشار خونش بالا رفته است.علی ناراحتی مادرش را که دید، سرش را پایین انداخت اما علی تصمیممش را گرفته بود. چندمین بار بود که به سوریه می‌رفت اما مادر هنوز به این شرایط عادت نکرده بود و هر بار همین گونه بود. مادر گفت: "چی شد بالاخره چه کار می‌کنی؟ نمی‌ری دیگه ایشاالله؟"علی گفت: مادر من، شما که می‌خوای من نرم پس برای چی از بچگی منو می‌بردی و می‌فرستادی هیأت عزاداری امام حسین(ع)؟ برای چی می‌فرستادی سینه زنی؟ برای چی تمام نذرهاتو شب عاشورا و روز عاشورا میدی؟ وقتی ازشون حاجت می‌گیریم خوبه؟ بالاخره یا قبول داری باید از حرم و ناموس اهل بیت(ع) دفاع کرد یا نه. یعنی باید بزاریم این کافرای بی دین بیان و حرم حضرت زینب(س) رو خراب کنن و داستان اسارت دوباره تکرار بشه؟ و اون موقع بزنیم پشت دستمون. ما که از بچگی سینه زن عزای امام حسین(ع) بودیم، مگه الان مُردیم؟علی با ناراحتی این حرف‌ها را به مادرش گفت و مادر نگاهش کرد، درست مثل کسانی که کیش و مات شده‌اند و دیگر مادر سخنی نگفت. کیسه قرص‌های قلبش را باز کرد و و زیر لب غرولند کنان گفت: من که راضی نیستم بروی اما جواب حضرت زینب(س) را هم نمی‌توانم بدهم. خودش نگهدارتان باشد.علی لبخندی زد و گفت: جهاد، رضایت والدین را نمی‌خواهد اما سزاوار است تا رضایتتان را جلب کنم.***عید بود و دید و بازدید. همه از اینکه سال جدیدی را دوباره با سلامتی کنار هم شروع کردند، خوشحال بودند. روز چهارم عید بود و خواهر بزرگ علی، همه را برای شام دعوت کرده بود. از غروب یکی یکی خواهر، برادرها با همسر و بچه‌هایشان آمدند. با شیرینی و میوه پذیرایی شدن تا آجیل و خوراکی‌های مختلف.افراد خانواده چند نفر چند نفر در سالن پذیرایی، اتاق ها و آشپزخانه دور هم نشسته بودند و هر از گاهی یک نفرشان می‌آمد و از بقیه عکس می‌گرفت. سفره شام پهن شد و سر سفره از هر دری سخن به میان آمد. خواهر بزرگ علی مثل همیشه در پذیرایی سنگ تمام گذاشته بود.نگاه علی امشب متفاوت از همیشه بود. خیلی مهربانتر و عمیق نگاه می‌کرد‌. به پدرش، به مادرش و به افراد خانواده‌اش. درست مثل اینکه با مردمک چشم‌هایش از اعضای خانواده‌اش عکس می‌گیرد و در آرشیو ذهنش ذخیره می‌کند.آخر شب شده بود و اعضای خانواده قصد رفتن داشتند. همه با همدیگر خداحافظی کرده و همهمه‌ای شده بود. علی هم با تک تک افراد خانواده‌اش خداحافظی کرد. به خواهرش مریم که رسید، در گوش او چیزی زمزمه کرد که یکدفعه رنگ از صورت مریم پرید و پرسید: چی؟ همه از واکنش مریم تعجب کردند و پرسیدند: چی شده؟علی محکم دست مریم را فشرد و او فهمید نباید چیزی بگوید. مریم گفت: چیزی نیست. آقا یادتون نره. فردا شب همه منزل ما ان شاءالله. علی تو هم میای دیگه؟علی گفت: ان شاءالله.فردا شب همگی مثل دیشب در مهمانی حضور یافتند، اما در گوش هم پچ پچ و زمزمه‌هایی بود. همه بودند جز علی. علی بی خبر رفته بود تا کسی مانع او نشود. از نشاط دیشب خبری نبود. سفره شام پهن شد و همه با بی میلی غذا خوردند. داماد بزرگ خانواده پایان سفره دعا کرد و بعد گفت: برای سلامتی و نصرت رزمندگان مدافع حرم صلوات.انتهای پیام/ 

برچسب‌ها